تبلیغات غریب آشنا
نویســــندگان :
◊ mohammad (37)
موضــــــوعات :
◊ به نام خدا (25)
◊ عشق (12)
◊ عمومی (0)
آرشـیـــــــــــو :
◊ مهر 1385 (2)
◊ شهریور 1385 (1)
◊ تیر 1385 (2)
◊ خرداد 1385 (2)
◊ اردیبهشت 1385 (2)
◊ فروردین 1385 (2)
◊ اسفند 1384 (4)
◊ بهمن 1384 (4)
◊ دی 1384 (5)
◊ آذر 1384 (13)
لینكســــــــتان :
◊ ***کهکشانیهای مادرید****
◊ خیلی تنهام
◊ شکوه بهاری
◊ مراحل عشق
◊ کورش بزرگ
◊ هزار و یک شب
◊ تلاش
◊ درمحضر لاهوتیان
◊ آوای سکوت
◊ من چه سبزم امروز
◊ فریادی به بلندی سکوت عاشق
◊ لیورپول
◊ قلب سرخ
◊ حضرت عشق
◊ ۞●●۞●(bia 2)●۞●●۞
◊ دعا کنید خیلی برام
◊ .....:::: عشقولانه و عاقلانه ::::.....
◊ کسب و کار اینترنتی
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز : چهارشنبه 13 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
:[به نام خدا , ]
سلام
از این به بعد اینجا آپ می کنم
اگه کسی به اینجا اومد این آدرس جدید وبلاگم هست
سعی می کنم متفاوت و قشنگ تر باشه
WWW.RANGINKAMANEMAN.blogfa.COM
نوشته شده در شنبه 29 مهر 1385 و 12:10 ب.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در یکشنبه 30 مهر 1385 و 03:10 ق.ظ
مرا گویی؟ :[به نام خدا , ]

مرا گویی:چه سانی؟من چه دانم؟
کدام وز کیانی؟من چه دانم؟
مرا گویی:چنان سرمست و مخمور
زچه زطل گرانی؟من چه دانم؟
مرا گویی:در آن لب او چه دارد
کزو شیرین زبانی؟من چه دانم؟
مرا گویی:در این عمرت چه دیدی
به از عمر و جوانی؟من چه دانم؟
بدیدم آتشی اندر رخ او
چو آب زندگانی، من چه دانم؟
اگر من خود توانم پس تو کدامی؟
تو اینی یا تو آنی؟من چه دانم؟
چنین اندیشه ها را من که باشم؟
تو جان مهربانی، من چه دانم؟
مرا گویی که بر راهش مقیمی؟
مگر تو راهبانی من چه دانم؟
مرا گاهی کمان سازی گهی تیر
تو تیری یا کمانی ، من چه دانم؟
خنک آن دم که گویی:جانت بخشم؟
بگویم من:تو دانی، من چه دانم؟
ز بیصبری بگوی: شمس تبریز
چنینی و چنانی.من چه دانم؟
نوشته شده در شنبه 15 مهر 1385 و 01:10 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در شنبه 15 مهر 1385 و 01:10 ق.ظ
عشق است :[عشق , ]
عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن گفتم که دلا مبارکت باد در حلقه عاشقان رسیدن زان سوی نظر ، نظاره کردن در کوچه سینه ها دویدن ای دل ، ز کجا رسید این دم؟ ای دل ، زکجاست این تپیدن؟ ای مرغ ، بگو زبان مرغان من دانم رمز تو شنیدن دل گفت : به کار خانه بودم تا خانه آب و گل پریدن از خانه صنع می پریدم تا خانه صنع آفریدن چون پای نماند ، می کشیدند چون گویم صورت کشیدن؟
نوشته شده در شنبه 11 شهریور 1385 و 01:09 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در شنبه 11 شهریور 1385 و 01:09 ق.ظ
عاشقان و عاقلان :[عشق , ]

در میان عاشقان عاقل مبا
خاصه در عشق چنین شیرین لقا
دور باد! عاقلان از عاشقان
دور باد! بوی گلخن از صبا
گر در آرید عاقلی، گوید: راه نیست.
ور در آید عاشقی، صد مرحبا
عقل تا تدبیر و اندیشه کند
رفته باشد عشق تا هفتم سما
عقل تا جوید شتر از بهر حج
رفته باشد عشق بر کوه صفا
عشق آمد این دهانم را گرفت
که: ((گذر از شعر و بر شعرا بر آ))
نوشته شده در شنبه 31 تیر 1385 و 05:07 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در شنبه 31 تیر 1385 و 05:07 ق.ظ
ای دوست من :[به نام خدا , ]
من آن نیستم که می نمایم،
نمود پیراهنی است که به تن دارم،
پیراهنی بافته ز جان؛
که مرا از پرسش های تو
و تو را از فراموشی من
در امان می دارد.
آن "من"ی که در من است
در خانه خاموشی ساکن است،
و تا ابد همان جا می ماند؛
ناشناس و درنیافتنی.
دوست من،
من نمی خواهم هر چه میگویم باور کنی
و هر چه می کنم بپذیری؛
زیرا سخنان من چیزی جز
صدای اندیشه های تو
و کار های من چیزی جز
عمل آرزوهای تو نیستند.
دوست من،
هنگامی که تو میگویی "باد به مشرق می وزد"
من میگویم آری به مشرق می وزد
زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست،
بلکه در بند دریاست؛
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی،
و من نمی خواهم که تو دریابی،
می خواهم در دریا تنها باشم.
دوست من،
وقتی که نزد تو روز است،
نزد من شب است؛
با این همه من از رقص روشنای نیمروز
بر فراز تپه ها سخن می گویم.
زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی
و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی.
و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.
می خواهم با شب تنها باشم.
دوست من،
هنگامی که تو به آسمان خودت فرا میشوی، من به دوزخ خودم فرو می شوم؛
من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی؛
شراره اش چشم هایت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد.
و من دوزخم را بیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی؛
می خواهم در دوزخ تنها باشم.
دوست من،
تو به "راستی" و "درستی" و "زیبایی" مهر می ورزی،
و من از برای خاطر تو می گویم که
مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است.
ولی در دلم به مهر تو می خندم.
گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی؛
می خواهم تنها بخندم.
دوست من،
تو خوب و هشیار و دانا هستی؛
یا نه، تو عین کمالی؛
و من با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم.
گرچه من دیوانه ام،
ولی دیوانگی ام را می پوشانم.
می خواهم تنها دیوانه باشم.
دوست من،
تو دوست من نیستی؛
ولی من چگونه این را به تو بگویم؟
راه من راه تو نیست، گرچه با هم راه می رویم؛ دست در دست
نوشته شده در دوشنبه 5 تیر 1385 و 12:06 ب.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
من و تو :[به نام خدا , ]
ظلمت شکافت . زهره را دیدیم و به ستیغ بر آمدیم آذرخشی فرود آمد و ما را در نیایش فرو دید لرزان ، گریستم ، خندان ، گریستم رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان سودیم ، در خور آسمانها شدیم سایه را به دره ها رها کردیم . لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم سکوت ما بهم پیوست و ما .... ما شدیم تنهایی ما تا دشت صلا دامن کشید آفتاب از چهره ما ترسید دریافتیم و خنده زدیم. نهفتیم و سوختیم هر چه بهم تر ، تنها تر از ستیغ جدا شدیم من به خاک آمدم و بنده شدم ، تو به بالا رفتی و خدا شدی
------------------------------------
تو چطور میگی که من برای تو کم بودم
منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم
تو فقط دیده گریون خواستی
من برات قلب پر از خون بودم
آخه تو فقط یه عاشق خواستی
اما من گذشته از جون بودم
نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد 1385 و 12:06 ب.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
عاشق این آهنگ شدم :[به نام خدا , ]
از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت
واسه بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت
اینجا اشک تو چشام به کسی نشون ندادم
اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم
وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدام
وقتی نیستی هر چی اشک تو چشام
از وقتی رفتی دارم هر ثانیه ازغصه رفتنت می سوزم
کاشکی بودی و میدیدی که چی اوردی به روزم
حالا عکس تنها یادگار از تو
خاطراتت تنها باقی مونده از تو
وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم
کاشکی از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1385 و 01:05 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
بی توتنهایم :[به نام خدا , ]
برای دوست خوبم آرش
------
بی توتنهایم
امروز كه نبودی به وسعت تمام دلتنگی ها دلتنگم. می دانی چرا ؟برای تنهایی وغربتی كه درآن اسیر هستم ؟
به خدا اگر لحظه ای در كنارم نباشی هیچ وقت طلوع نخواهم كرد . به خاطر خدا برای طلوعم غروب مكن بمان كه دیگربار شكوفه های زندگی ام گل كند تبسم را به یاد آور خنده را تكرار كن بگذار در آیینه دیدارت شكوفا شوم وغمها را به
آب امید بشویم ورخ برافروزم وققنوس وار از میان خاكستر چه كنم ها ؟
شاهد تولدی تازه باشم.
اگر درمقابلم قفل سكوت وبی مهری بر دهانت زده ای چشمانت هنوز گویاست برق محبت ازآن می ترواد ومی گوید ...
به حرمت نگاه سخنگویت بیا، بیا و از غربت وعزلت انتظارنجاتم بده.
همه هستند من اما دربین همه بی توتنهایم بین آنها غریبه ام همدل وهمزبان وسنگ صبورم بودی حالا بگودور ازتو چه كنم غریبی وبی زبانی ام را فراموش مكن می فهمی ؛ فراموش مكن ... باور كن تونمی دانی چه سخت است درمیان همه بودن وناآشنا ماندن وبی همزبان بودن
با زبانی ساده می گویم دوستت دارم كودكانه با توسخن می گویم مثل دوران كودكی ام دوستت دارم ده تا ... كم است... قدر همه دنیا
از گذشته مگو از آرزوهای دیروزت حرف نزن از آمال وآرزهای امروزت كه می شود فردایی روشن سخن بگو !
بی توآفتاب دیگر در آسمان امیدم طلوع نخواهد كرد تمام غمهای دنیا را نبودنت درباغچه دلم می نشاند وبودنت مانند زلزله ای كه جهانی متروك را زیرورو می كند وزیر خاكی های چند هزار ساله را بیرون می ریزد؛ غمها رااز كانون سینه ایم بیررون می ریزد .
نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت 1385 و 12:05 ب.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در سه شنبه 19 اردیبهشت 1385 و 01:05 ق.ظ
مرغ عشق و شاپرک :[به نام خدا , ]
زیر این طاق کبود
یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسیر یک قفس
شب روزش بی نفس
همه آرزوهاش
پرکشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشهای دوخت
چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت
زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید
تو چشم مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد رف توی قفس نشست
تا که از حرفای مرق شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم
یه دفعه مرغ اسیر نگاهاش بهاری شد
بارون از برق چشماش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اون رو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیذاشت
تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید
آسمون سرخ آبی شد سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ مرد و مرد موندگار نشد
چشمهاش رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آمون تا که دق کردش و مرد
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1385 و 10:04 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
:[به نام خدا , ]
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و دریافت
ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است
دل من
که به اندازه یک عشق است
به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوالزیبایی گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشتی
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خواند
-----------
هی گنه کرده و گفتیم خدا می بخشد
عذر آورده و گفتیم خدا می بخشد
بخششی هست ولی قهر و عذابی هم هست
آی مردم بخدا روز حسابی هم هست
اینکه از شیعه بجز نام چیزی ندانیم بد است
و نمک گیر چنین سفره بمانیم بد است
آی هشدار دمی قافله را گم نکنیم
تا که امکان وضو هست تیمم نکنیم
نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین 1385 و 03:04 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
جدایی :[به نام خدا , ]
نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1385 و 11:04 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
:[به نام خدا , ]
فراسوی امید
آمدم از عالمی دور از فراسوی امید
آمدم از کهکشانها شهر رویای سپید
غرق در اوج ازل بودم که ناگاه ز آسمان
روحی از جنس ابد در تار پود تن دمید
آسمان بی تاب شد و ز سرخی چشمان دل
خون عشق در آبی دالان رگهایم دمید
قطره بودم ، قطره ای عاشق ز دریا وجود
دست دنیا عاقبت بیرون ز دریایم کشید
خیره بر چشمان دنیا پا نهادم بر زمین
ناگاه از قلب ستاره ، نور بر ظلمت جهید
بسترم آغوش امن و بیدریغ ماه شد
دست باد گهواره ام را سوی فردا می کشید
کودک قلبم اسیر بهت این دیدار بود
آسمان آیا سکوت پر ز فریادم را شنید؟
آمدم تا عشق را از نو برویانم ز دل
لیک تاراج خزان را دید و دستی پلید
در میان این هیاهو با گذشت لحظه ها
عاقبت آهوی بی پروای عشق از دل رمید
آسمان از اوج بودن بر حضیض غم فتاد
ماه در آغوش کان عشق و رویایی بعید
آه ، میسوزم ، تنگ است ، کو شهر سپید؟
خسته ام ای روشنی بخش وجود بازم بخوان
هیچ چشمی مرگ روحم را ، نگاهم را ندید
آمدم آخر تو خواندی قصه ام را بر زمین
حال برگردان مرا سوی فرا سوی زمین
آمدم ، ماندم ، شکستم لیک خرسندم هنوز
آه دانم مرگ من روزی فرا خواهد رسید
شاعر: نسرین مقصودی
نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1384 و 10:03 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
:[به نام خدا , ]
توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من دیوار از سنگ سیاه سنگ سرد و سخت خارا زده قفل بی صدایی به لبای خسته ما نمیتونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار همه عشق من و تو قصه هست قصه دیوار همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده تنها پیوند من و تو دست مهربون باده ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم واسه ما رهایی مرگ تا رها بشیم میمیریم
کاشکی این دیوار خراب شه
منو تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه
دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها
درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون
دیگه دیواری نباشه
نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1384 و 11:03 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
اشک :[به نام خدا , ]
اشک شبونه من بغض و بهونه من
به خاطر تو بوده که بی صدا شکستم
گفتی که فردا میای هزار تا فردا گذشت
نیومدی ، عشق من از مرز حاشا گذشت
تمام حرفای تو دروغ بود ، دروغ بود ، امروز و فردای تو دروغ بود ، دروغ بود قول و قرار های تو دروغ بود ، دروغ بود
کاشکی منم تو سینه یه قلب سنگی داشتم
رو عشقم پا گذاشتی ، رو عشقت پا می ذاشتم
تو اون روزا می گفتی عشقم و می پرستی
گفتی تا دنیا ، دنیاست نگار من تو هستی
گفتی که عاشقونه کنار من می مونی
برای قلب عاشق من محرم و هم زبونی
گفتی که صادق هستی مثل من عاشق هستی
گفتی تو باغ چشمام تا دنیا هست تو هستی
نمی شد باور من به گریه هام بخندی
به دست و پای دلم زنجیر غم ببندی
نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند 1384 و 11:03 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
سایه ها :[به نام خدا , ]
در سکوت دلنشین نیمه شب
می گذشتیم از میان کوچه ها
راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا
تکیه بر بازوی من می داد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشی بر جان من می ریخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهیز و شرم
برق می زد آرزوی دلنشین
در دل من با همه افسردگی
موج می زد اشتیاقی آتشین
زیر نور ماه دور از چشم غیر
چشمها بر یکدیگر می دوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و باز
در تب ناگفته ها می سوختیم
نسترن ها از سر دیوارها
سر کشیدن از صدای پای ما
ماه می پاییدمان از روی بام
عشق می جوشید در رگهای ما

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1384 و 11:02 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
دلاویزترین :[به نام خدا , ]
دوستت دارم را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
در دل مردم عالم به خدا
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید
توهم ای خوب من
این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت
نه به یک بار و به ده بار
که صد بار بگو
دوست داری؟ را از من بسیار بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1384 و 11:02 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
تنهایی :[به نام خدا , ]
خوب من ، آرام من ، تنهایی ای بی انتها
هیچ میدانی چرا من دوست می دارم تو را
در فرا سوی زمان ، در خلوت پرها
حال من نگیر نگنجد در زبان واژه ها
با تو هستم ، با تو ای تنهایی مشکل گشا
مادر اندیشه می زاید ز تو بی طفلها
از تو آرامش به خود پرداختن در زندگی
باشد از آن کسی که پاس می دارد او را
تو چنان خون جاری و جویا به رگهای منی
تو نیازی بر نیایش سوی در گاه خدا
گر چه خاموشی و هیچ مطلقی ، اما کمی
بهتر از هر گفتگویی و به از صد آشنا
از سکوت ژرف تر آید صدای زندگی
گر چه با گوش درون باید شنیدن آن صدا
آری ای تنهایی ای بی صمیم و جان با من بمان
گر چه میدانم گهی خوانی گهی رانی مرا
نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1384 و 10:02 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
:[به نام خدا , ]
اول میخواستم بگم که ممنون که با نظراتتون ما رو خوشحال میکنید
می خواستم بدونم نظرتون راجع به جدایی و تنهایی چیه؟
از من خواستن که از خودم بنویسم اما نمیدونم چی بنویسم
فکر می کنم اینجوری بهتر باشه اگه نظر بدین ممنون میشم
-------------------------------------
گر بسوزی مرا آرام جان می خواهمت
با همه اعضایم ای نامهربان می خواهمت
بی نگاه و بی ترحم گر تو از من بگذری
با هزاران دل من ای روح و روان می خواهمت
پیچکم بی طاقتم گردم به گرد شاخ گل
ای صفای و باغ و زینب و بوستان می خواهمت
ناله ها از دل بر آرم بر فراغت روز و شب
بی خبر دانی که من تاپای جان می خواهمت
گوهر هستی نهادم در ره سودای تو
گر چه گشتم همچو مشتی استخوان می خواهمت
تا گرفتار تو گشتم خویش را نشناختم
صد جفا کردی هنوزم آنچنان می خواهمت
از نگاهی شعله بر جان و دلم افروختی
گر زنی بر جسمم آتش بی گمان می خواهمت
پا مکش از کلبه من ای نسیم نوبهار
بار نوروزی تو برگ خزان می خواهمت
جز محبت حاملی از من در این گیتی نبود
گر بماند یک نفس از طالبان می خواهمت
------------------------
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده است
آه!
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط در هم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج هسرتی نا گفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن 1384 و 12:01 ب.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در یکشنبه 9 بهمن 1384 و 12:01 ب.ظ
:[به نام خدا , ]
فاصله
فاصله یه حرف ساده است
بین بودن و نبودن
فاصله یه درد کهنه است
بین چشمان و نگاها
فاصله دلتنگی است
بین دلهای ما ، نگاهای ما
فاصله همان دلیل فراموشی ماست
فاصله همان چشمهای پر ز اشک ماست
فاصله آغاز دلتنگی های ماست
فاصله پایان دلدادگی های ماست
فاصله اشک دلهای عاشق است
فاصله چشمهای منتظر به پیچ جاده ای بی انتهاست
---
باید خریدارم شوی
تا من خریدارت شوم
وز جان و دل یارم شوی
تا عاشق زارت شوم
اول به دام آرم تو را
و آنکه گرفتارت شوم
---
ای هوای دیدنت سوز آه من
گوشه ابروی تو قبله گاه من
کشته این حسرتم کز چه روی گل
چهره پنهان میکنی از نگاه من
به جلوه خود نازنین یا را
شبی بیار خلوت ما را
من که صد نی حرف دل در گلو دارم
با خیالت روز و شب گفتگو دارم
نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1384 و 11:01 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -
:[به نام خدا , ]
وقتی میگن به آدم دنیا فقط دو روزه آدم دلش میسوزه
ای خدا ، ای خدا ، ای خدا ، ای
آدم به یاد گذشته ، یه لحظه چشم میدوزه بیشتر دلش میسوزه
ای خدا ، ای خدا ، ای خدا ، ای
دنیا وفا نداره ، چشمش حیا نداره ، هیچکس وفا نداره ،
ای خدا ، ای خدا ، ای خدا ، ای
دلی میخواد از آهن ، هرکی میخواد مثل من اونوقت دووم بیاره
ای خدا، ای خدا ، ای خدا ، ای
تا که آدم جوون کبکش خروس میخونه، دنیا باش مهربونه
ای خدا ، ای خدا ، ای خدا ، ای
اما به وقت پیری ، بی یارو بی نشونه آدم تنها میمونه
ای خدا ، ای خدا ، ای خدا ، ای
-------------------------------------
گلی را که دیروز،
به دیدار من ، هدیه آوردی ، ا ی دوست
- دور از رخ نازنین تو –
امروز پژمرد!
همه لطف زیبایی اش را
- که حسرت به رو ی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می بُرد
گرمای شب بُرد!
صفای تو اما ، گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است .
گل مهر تو ، در دل و جان
گل بی خزان ،
گل تا که من زنده ام ماندگار است
-----------------------
عاشق باید تلخکامیها را فراموش کند
تا مزه خوشبختی را بچشد
در غیر این صورت
چنانچه لحظه های شاد و پر شور زندگی
را از یاد ببرد
جهنم تلخکامیها
برای او دهان خواهد گشود
نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1384 و 11:01 ق.ظ توسط mohammad
ویرایش شده در - و -